آرشیدا جونآرشیدا جون، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

❤✿عشق ما✿❤

بچگی!

دلم بچگی میخواهد! میخواهم برود یک گوشه بنشینم, پشتم را به همه دنیابکنم پاهایم رابغل کنم وبلند بلند بگویم من د ی گ ر بازی ن م ی ک ن  م ... قدر بچگیتو بدون عروسکم!!!!! ...
10 خرداد 1393

تولدت مبارک بابا جونم!

نازنینم ! تولد بابا مهدی 5 /3 بود که براش کادو گرفتیم و کیک و براش جشن گرفتیم! و مامانی اینا اومدن براش جشن گرفتیم و خوش گذشت ! شما توی پیجش هم بهش تبریک گفتی قربونت برم! تولدت مبارک بابا جونم! ...
10 خرداد 1393

این روزها 7!

نازنینم دختر خوشملم! این روزها  شما همه چیزو میگری و ازش بالا میری! این روزها شما حواست به من خیلیییییییی هست هرجا برم میدوی و میای که مبادا لحظه ای ازت دور شم .و من غرق غروز و لذت و عشقت میشم ! و بیشتر و بیشتر از قبل از بودنت لذت میبرم! این روزها تمام خونه رو به هم میریزی و من همه چیو جمع کردم فقط وسایلایی که نمی تونی تکونشون بدی و برایت بی خطره هستش! این روزها من همش باید تو تک تک ثانیه حواسم بهت باشه و لحظه ای ازت غافل نمیشم ! این روزها وقتی بیداری من همش دنبالتم و هیچ کاریم نمیرسم انجام بدم حتی همین نوشتن وبلاگتو! وقتی می خوابی به کارام میرسم !   ...
10 خرداد 1393

مروارید7 و 8!

نازنین مامانی! خورشید زندگیم! عروسکم! هفته پیش جمعه 19/2/93 هفتمین و دوشنبه   22/2/93  هشتمین  مروارید عروسکم در اومدند! و پرنسس ما کلی بزرگ شده و حسابی میتونه غذا بخوره و بزرگ و سالم بشه ! عزیز دلم اینبار همین دندونات هم مزید بر علت شد! وزن شما توی این ما10.250  و قدت هم  73 شده عزیز دلم! و بعد چند روز در بیمارستان 100 گرم هم کم کردی! اما مهم نیست بازم خوب مراقبتم مثه چشمام ! و از قبلم قویتر میشی! ...
30 ارديبهشت 1393

بدترین روزهای ما!

دختر زیبای من نازنینم! نمیدونم باید اینا رو بنویسم یا نه ! اما می نویسم تا هر وقت نگاهم افتاد حواسمو جمعتر کنم! این هفته هفته افتضاح >>>> به معنای واقعی بود! شما 3 شب تب بالا یعنی 39.1 - 39 - 39.3 رو گذروندی و ما 2 شب دکتر رفتیم و درمان تو خونگی میدادند! و تب شما بالا بود قطع نمی شد  یه لحظه میومد پایین و بازم دوباه نیم ساعت 1 ساعت بعد بر میگشت! وای ما داشتیم دیونه میشدیم! خدایا ! من و تو خونه مامانی بودیم و بابات خونه تنها ما مراقبت بودیم ! اون طفلک گفتم نمی تونه بی خوابی بکشه در عوض مامانی با جونو دل چند برابر من بالا ی سرت بیدار میموند! شب سوم که دیدیم فایده نداره به بابات زنگیدم اونم اومد&...
29 ارديبهشت 1393

10 ماهگی خورشیدم!

زیباترین ارزوی من! از شروع زندگیم تا بحال اتفاق زیاد افتاده ! خیلیاش عالی ! بعضیاشم بد! به همین خاطر اکثر اوقات آرزوهای مختلفی داشتم ! و همیشه در تلاش بودم! یکی از آرزوهای همیشگی من این بوده که یه دوست داشته باشم که همیشه و در همه حال باهام باشه و ! همه کارارو باهم بکنیم ! و با هم بخندیدیم و ..... خیلی چیزای دیگه! با اومدن تو و لحظه لحظه بودنت و حرکات و رفتارت داری بهم ثابت میکنی ! یکی از مهمترین آرزوهامو خدا خیلی زیبا برآورده کرد! امیدوارم پروردگار هستی برای همه چنین چیزی رو رقم بزنه! پشتیبان کوچک همیشگی من! خیلی ممنونم که 10 ماهه با اومدنت این ارزو رو به طرز شیرینی برآورده کردی! 10 ماهگیت مبارک! خدا...
13 ارديبهشت 1393

این روزها!

این روزها خیلی فعال تر از قبل و وروجکتر شدی و حرکاتت هم سریعار شده! این روزها همه چی رو میگیری و وایمستی! همش دوس داری وایسی! این روزها خودتو زود به همه چی میرسونی با یه سرعتی که نگو! به محضی که میام سمتت که بگیرمش ازت همچی تند تند تکو.نش میدی و تکون میخوری که نگو ! بعضی موقع ها از این حرکتت میخندم دلم نمیاد بگیرمش ازت! واسه همین اکثر وسایلیو که میشد رو جمع کردم ! این روزها با هر اهنگ شادی دست میزنی اینقد شیک که نگو یکیشو نگه میداری ثابت و اونیکیو تند تند میزنی بهش! و بعد در هر حالی باشی وایساده نشسته یا در حال 4 دست و پا خودتو تکون میدی و هوم هوم میکنی! این روزا میگی ددر - ددددَ - اگا - گاگا - یی  اینا جدیداشه! اضافه شده به د...
9 ارديبهشت 1393

دوباره با تو زنده میشوم! مادرم!

این متنو هفته پیش تو فیس گذاشتم اینجارو فراموشیدم برات بزارم ! مادر ! مادر که میشی شروع میشی ! شروعی میشی از عشق از بودن ... از دوباره زیستن .... از تو تازه شدن.... از زندگی دادن و..... مادر که میشی حس میکنی.... دیر زمانی است از خودت گذشتی و پیر شدی و همه تورا مادر او می خوانند..... اما نمی دانند لحظه لحظه از دست دادن هر امیدت با بزرگ شدن و بالیدن و به اوج رسیدن او در تاریخ ثبت می شود و اینگونه قدر او که لحظاتش با تو ثبت شد را بیشتر خواهی دانست! ..... و او  قدر تو را!!!!! بی انتها دوستت دارم!   ...
9 ارديبهشت 1393

یه روزه خوبه دیگه با خاله ها !

سلام نازنین گلم! دیروز جمعه با خاله سارا و الهه و خاطره قرار داشتیم ! این بار تو پارک ملت ! خاله خاطره جون فاطمه کوچولو خواب بود نتونسته بود بیاد اما با دوتا خاله یه روزه خوبو شب کردیم ! شما 3 تا عسلا تو کالسکه بودین و ما هم راه میرفتیم و صحبت کردیم و پیاده روی کردیم ! شماها هم تا بیدار بودین شما و دلسا به آدریان خان حمله میکردین و اون فرار میکرد و حسابی کلافه اش کردین! ولی با هم خوب کنار اومدید آدریان هم از دستتون کلافه شده بود به مامان جون پناه برد! بعدم که ادریان و دلسا خوابدین ولی شما هم چنان در مقابل خوابیدن مقاومت داشتی تو بغلم اخرا که شیر خوردی خوابیدی! خیلی روزه خوبی بود  خیلی خوش گذشت! کاش خاله خاطره جونم اموده ...
8 ارديبهشت 1393